تبلیغات
شیعه آنلاین - حکایت صدقه
شیعه آنلاین
قــال النّبی صلّی الله علیه وآله وسلّم؛ علـــیٌّ وشیعتـــُـهُ هُم الفـــائزون.
سه شنبه 30 آبان 1391 :: نویسنده : جمال قیم

حکایت صدقه

آن روز هوا خیلی گرم بود. همان روزی که باید برای اَدای نذرم از مکه تا مدینه را زیر آفتاب

سوزان با پای پیاده می رفتم.

در میان راه به روستایی رسیدم؛ من که چند ساعتی در گرمای شدید پیاده روی کرده و خیلی تشنه

بودم، از اهالی روستا هندوانه ای خریدم و از شدت تشنگی در همان جا آن را بریده و مشغول خوردن

شدم. در حالی که هندوانه می خوردم متوجه شدم که کسی آن طرف تر مرا زیر نظر دارد. زنی بود که

لباس های مندرسی به تن داشت....

ماجرایی واقعی است از روحانی زاهد، شیخ محمد تقی بهلول متوفّای سال ۱۳۸۵

حکـــایت صدقـــه

آن روز هوا خیلی گرم بود. همان روزی که باید برای اَدای نذرم از مکه تا مدینه را زیر آفتاب

سوزان با پای پیاده می رفتم.

در میان راه به روستایی رسیدم؛ من که چند ساعتی در گرمای شدید پیاده روی کرده و خیلی تشنه

بودم، از اهالی روستا هندوانه ای خریدم و از شدت تشنگی در همان جا آن را بریده و مشغول خوردن

شدم. در حالی که هندوانه می خوردم متوجه شدم که کسی آن طرف تر مرا زیر نظر دارد. زنی بود که

لباس های مندرسی به تن داشت. گمان کردم که از چوپان های آن اطراف است که می خواهد پوست

هندوانه ها را برای گوسفندانش ببرد.

بعد از خوردن هندوانه از جا برخاستم و پوست هندوانه ها را کنار جاده رها کرده و به راه افتادم.

هنوز زیاد دور نشده بودم که سر و صدای چند کودک توجهم را جلب کرد.

وقتی برگشتم با صحنهٔ عجیبی روبرو شدم. همان زن را دیدم که در میان هفت  هشت کودک

قد و نیم قد سعی می کرد برای ساکت کردنشان به هریک از آن ها تکه ای پوست هندوانه بدهد.

به سمت آنها رفتم و با تعجب علت این ماجرا را از زن سؤال کردم. زن ابتدا از جواب دادن به

من سر باز زد، اما وقتی اصرار مرا در سؤال کردن دید بالاخره گفت: این ها فرزندان من هستند که مدتی

است پدرشان را از دست داده اند و ما در این مدت، زندگی سختی را می گذرانیم. امروز که دیدم دیگر

نمی توانم گریهٔ آنها را تحمل کنم، به ناچار از خانه بیرون آمدم تا شاید چیزی برای رفع گرسنگی شان پیدا

کنم. این پوست هندوانه ها لااقل برای مدتی شکم آنها را پر می کند.

سیصد ریال (واحد پول کشور عربستان مانند ایران ریال است.) همراه داشتم. تصمیم گرفتم همهٔ پول را به آن زن بدهم. شیطان به سراغم آمد که

تو خودت در این کشور غریبی! اگر همه پول را به او بدهی خودت چه کار می کنی؟ باز فکر کردم من

هرقدرکه نیاز داشته باشم از این زن و کودکانش نیازمندتر نیستم. من شاید بتوانم بعداً برای خودم کاری

کنم، ولی او که هیچ کاری نمی تواند کند.

تصمیم خودم را گرفتم. دستم را در جیبم کردم و تمام پولم را به زن دادم و دوباره به راه افتادم ...

همین طور که در آن هوای سوزان راه جاده را در پیش گرفته بودم و به سرنوشت نامعلوم خودم

فکر می کردم، اتوبوسی کنارم توقف کرد. حاجی های ایرانی بودند که به مدینه می رفتند. آنها که دیده

بودند من در هوای گرم با پای پیاده راه می روم، دلشان برایم سوخته بود و می خواستند مرا سوار

اتوبوس کنند؛ دراین میان ناگهان یکی از مسافران از داخل اتوبوس فریاد زد: آقا شیخ محمد تقی، شما

هستید؟! سپس با عجله از اتوبوس پیاده شد و بدون مقدمه شروع کرد به بوسیدن من.

با خودم گفتم: خدایا در این بیابان، این مرد کیست؟ مرا از کجا می شناسد؟

از لابه لای حرف هایش فهمیدم که سال ها پیش شاگردم بوده است. او اول با اصرار از من خواست

سوار اتوبوس شوم، اما وقتی ماجرای نذر مرا فهمید، گفت: پس یک لحظه صبر کنید! سپس با عجله

وارد اتوبوس شد و مقدار زیادی پول با خودش آورد و گفت: این هدیه ناچیزی است که من از مدت ها

پیش می خواستم تقدیم شما کنم، اما نمی توانستم شما را پیدا کنم. خواهش می کنم قبول کنید.

آن روز هر قدر من تلاش کردم که آن پول را نپذیرم، فایده ای نداشت و آن مرد بالاخره با اصرار

زیاد، پول را به من داد و رفت. وقتی اتوبوس دور شد، پول را شمردم، دقیقاً سه هزار ریال بود. ده برابر

پولی که به آن زن داده بودم. بی اختیار به یاد کلام خداوند افتادم که می فرماید مَن جاءَ بِالحَسَنَة ِفَلَه عَشرُ اَمثالِها

((هر کس کار نیکی به جای آورد، ده برابر آن پاداش خواهد گرفت)). سوره انعام، آیه ١٦٠.

((ماجرایی واقعی است از روحانی زاهد، شیخ محمد تقی بهلول متوفّای سال ۱۳۸۵.))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 مرداد 1396 16:13
Good answers in return of this matter with solid arguments and describing all regarding that.
یکشنبه 4 تیر 1396 23:41
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در آغاز آیا واقعا
نشستن خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما در واقع موفق به
من مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی
که کوتاه. من هنوز مشکل خود را با جهش در
مفروضات و شما ممکن است را خوب به پر کسانی که معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من را بدون شک بود مجذوب.
سه شنبه 2 خرداد 1396 23:00
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?

you make blogging look easy. The overall look of your website
is magnificent, as well as the content!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : جمال قیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :